شعری از مهدی حسینی

بنازم پادشاهی را که خود را بر تو بسپارد
بنازم بغض عاشق را که خود را بی تو پندارد

بنازم بر گناهی که تو را در بخشش اندازد
بنازم خار راهت را که پایم را بیازارد

بنازم مست بی دین را که با یاد تو مینوشد
بنازم بر پشیمانی که اشک از دیده اش بارد

بنازم بر فقیری که تو دادی هستی اش بر باد
نمی پرسد دلیلش را که سر بر سجده بگذارد

بنازم باغبانی را که زیر ابر بی باران
وکالت میدهد بر تو نهالی تشنه میکارد

بنازم قهر و خشمت را که مهرت را بیاراید
بنازم بر زمستانی که یادی از بهار آرد