شعری از آرزو حاجی خانی :

ابری،بارانی، سوت قطاری

پرهیجان وپرجالیزی

حکمت تو

همین بی خبربودن از

بازیهای قبل از خواب تو

هنگام شکفتن فصلی ست که

تو آزادانه تر

درآن زندگی می کنی

رشد میکنی

افلاک را

فرامی خوانی

به عزلت گزیدن

درجادکمه ی نگاه تو

شاید که تبسم عشقی ناب

از دوردستها می آید

کدام خاکی تو

که ازمرز بین دو فصل گریخته است؟

کدام دریچه که

به عبور دستخط کج و معوج تو

چون رودخانه از باریکه ای تنگ عادت دارد

ورضایت تورادر گوشه کنار جالیز

ازنهفتنم درجدارپوسته ی دانه ای که

در آفتاب خشکیده است،

هیچ پرنده ای باور ندارد.

هوای لطیف می طلبد

تا شام از تو گریختن را

به باغبانهاسپرد.

حتمااکنون

به باورعشق من رسیده ای

چون ثانیه های ساعت دیوار خانه ات

پرزور و پرقدرت اند

ولحظه رادرهمان بوسیدن پیشانی ام

درآغازسفر

نگه داشته است.

واماسرمای پشت پنجره

ازیاد آن شبی ست

که مهتاب داشت

لبهای ترم را

برای فرم دادن

به پیراهن پرازدحام ستاره های افتاده بر

پشت بام خانه ات

قرض می گرفت

وپیچ و ماپیچ موهایمان را

از پنجره

باد به آبشار می برد.

پیدایم کن

حتی دراین

عزلت گزینی بی نصیب

ای ارباب تن سردم،

آواز من خوش نیست

دراین متراژ بی اندازه

وتلخ بی وفایی تو

کاش که همین امشب

از آه های خاموش من

طلوعی از خنده های تو پیدامی شد

کاش پیدامی شدی

دربستر رودخانه

که احساسهایش

کف رودخانه به رسوب نشسته است

تو خوشی

وخرم

تازه

شیرین

ولی من

میوه ای کال راهنوز

با حسرتی مثل

ریشه های ماسیده برخاک

می بویم.