شعری برای درگذشت شهریار از عباس حاکی
شعر از عباس حاکی
چون ز خود الله بر آدم دمید
آدمی را دل به عشق او تپید
لحظهها در انتظار وصل اوست
کی توان دل از وصال او برید
هر کسی را بر مداری دل خوش است
عاشقان را وقت دیدار است عید
گر خدا باشد کنوزا تحت عرش
ور لسان شاعران او را کلید
بهر آن آمد که شاعر را سخن
جزٔ ز ما فی القلب نتواند رسید
عقل را ر ه بر کنوز عرش نیست
حرف ایمان را ز دل باید شنید
از مفاتیح لسان شاعران
می توان گنجینه را در عرش دید
حرف نی از وزن و نظم و قافیه است
می توان از هر دلی شعری شنید
انبیا را شاعران اندر پی اند
کبریا را صف چنین آمد پدید
شاعران را سینه همچون آینه است
این چنین ما را خداوند آفرید
هر که را نور خدا در سینه هست
می تواند پرده ی ظلمت درید
هر که از او هست رجعت هم به اوست
عاقبت بر اصل خود باید رسید
مستحیل و عین دریا میشود
قطره ای گر بر کف دریا چکید
هر که با روح مصفا میرود
بر علیه راجعون دارد امید
ورنه با روح و دل ناپاک ، کی
می توان ر ه سوی آن مرجع کشید
سخت میباشد فراق از اصل خویش
سینهها باید از این هجران درید
ماسوی الله در کتم فناست
در بقا با لله باید آرمید
می رسد هر لحظه این آوا به گوش
مرغ روحی از تنی بیرون پرید
تا کجا این مرغ را پرواز هست ؟
یا کدامین باغ را خواهد گزید
ای خوش آن مرغی که در پرواز خویش
تیرها بر بال پروازش خلید
رحلت یاران بسی سخت است سخت
این حکایت هست حاکی بس مدید
آری اینک مرغ روح ” شهریار”
پر به سوی مقصد اعلا کشید
سال این هجرت به ارقام حروف
این چنین از کلک طبع من چکید
” شهریار از حکم حی لا یزال
ز ی بقا ،دل از سوئ الله برید ”