شعری از : شهریار شفیعی

زیر باران

کنارش

دست در دست هم

قدم می زدیم

" چتر برای چه ؟

خیال که خیس نمی شود "

دستش که سُر خورد

تا به خود آمدم

او رفته بود

فقط چند قدم مانده بود برسم

اگر خوابم ادامه داشت

 

پی نوشت : " چتر برای چه ؟ خیال که خیس نمی شود " نام کتابی است از استاد محمد علی بهمنی