شعرهای دبستانی خاطره انگیز / روستایی . انار

شعرهای دبستانی خاطره انگیز :

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می‌گشودم

می‌رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی.

------------------------

 

صد دانه یاقوت

دسته به دسته

در پوششی نرم
یکجا نشسته
هر دانه ای هست
خوش رنگ و رخشان

قلب سفیدی
در سینه آن

یاقوتها را
پیچیده با هم

در پوششی نرم

پروردگارم
هم ترش و شیرین
هم آبدار است

سرخ است و زیبا

نامش انار است

"مصطفا رحماندوست"

ترانه دانه های باران از سیاوش کسرایی

دانه های باران به شیشه ها
ترانه دارد

در اجاق من آتشی
به چشمان من
زبانه دارد

بسته هر دری
خفته هر که خانه دارد
مرغ هوا هم آشیانه دارد

شب سمج می نماید و دل
بهانه دارد

دل هوای او
دل هوای می
دل هوای بانگ عاشقانه دارد

آن پرستوک از دیار ما
بارغم به دل
رفت و کس ندانم کزو
نشانه دارد

غم نشسته باغ جان من
جنگلی است بی شکوفه لیک
بنگر ای بهار دیررس
شاخه ها جوانه دارد

آتش است و ... شعله ها و دود
طرح او فکنده در نظر
با خیال او نگاه من
خلوتی شبانه دارد

پشت شیشه ها
باد رهگذر
ترانه دارد
...

سیاوش کسرایی

شعر عاشقانه ملک الشعرای بهار

ملک الشعرای بهار :

سیل خون‌آلود اشکم بی‌خبرگیرد تو را

خون مردم‌، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را

ای شکرلب‌، آب چشمم نیک دریابد تو را

وی قصب‌پوش آتش دل زود درگیرد تو را

ورگریزی زین دو طوفان چون پری برآسمان

بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را

باخبرکردم تو را خون ضعیفان را مریز

زان که خون بی‌گناهان بی‌خبر گیرد تو را

نفرت مردم به مانند سگ درنده است

گر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را

کن حذر زان دم که دست عاشق دلمرده‌ای

همچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را

ای خدنگ غمزهٔ جانان ز تنهایی منال

مرغ دل چون جوجه زیر بال و پر گیرد تو را

خاک زیر و رو ندارد پیش عزم عاشقان

هر کجا باشد بهار آخر به بر گیرد تو را

 

مجموعه ی کامل تک بیت های "صائب تبریزی " که به حرف "ب" ختم می شود

نمی‌خلد به دلی ناله ی شکایت من

شکست شیشه من بی‌صداست همچو حباب

 

از رخت آیینه را خوش دولتی رو داده است

در درون خانه‌اش ماه است و بیرون آفتاب

 

بهشت بر مژه تصویر می‌کند مهتاب

پیاله را قدح شیر می‌کند مهتاب

 

فروغ صحبت روشندلان غنیمت دان

پیاله گیر که شبگیر می‌کند مهتاب

 

ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ

گنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب

 

شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است

پوشیده است پست و بلند زمین در آب

 

از چشم نیم‌مست تو با یک جهان شراب

ما صلح می‌کنیم به یک سرمه دان شراب !

 

من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم

ای وای اگر قدم ننهد در میان شراب

 

به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر

مباد آب حیاتت دهد به جای شراب !

 

مجوی در سفر بیخودی مقام از من

که در محیط، کمر باز می‌کند سیلاب

 

بود ز وضع جهان هایهای گریهٔ من

ز سنگلاخ فغان ساز می‌کند سیلاب

 

من آن شکسته بنایم درین خراب آباد

که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب

 

اهل همت را مکرر دردسر دادن خطاست

آرزوی هر دو عالم را ازو یکجا طلب

 

آبرو در پیش ساغر ریختن دون‌همتی است

گردنی کج می‌کنی، باری می از مینا طلب

 

معیار دوستان دغل، روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب

صائب تبریزی

نیمه سیب از سید محمد رضا هاشمی زاده

ما هر دوتا دونیمه ی سیبیم مثل هم
در ازدحام کــوچـه غــــریبیم مثل هم


من در تومی شکوفم وتودر هوای من
آئیــنه ایم هـــر دو عجیبـیم مثل هم


بـا آبشار گــریــــه از آن ارتفــاع درد
کوهیم صخره صخره شکیبیم مثل هم


من با توان چشم تـو تکثیر می شوم
با این حساب جمع وضریبیم مثل هم


آئینه ای بگیــر و خودت را نــگاه کن
ما هردوتا دونیمه ی سیبیم مثل هم

سید محمد رضا هاشمی زاده

بوی باران از فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

 شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،

آسمانِ آبی و ابر سپید،

 برگ‌های سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

 نغمۀ شوق پرستوهای شاد

 خلوتِ گرم کبوترهای مست

 

 نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار

 خوش به‌حالِ روزگار

 

 خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها

 خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

 خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

 خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،

آسمانِ آبی و ابر سپید،

برگ‌های سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمۀ شوق پرستوهای شاد

خلوتِ گرم کبوترهای مست

 

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار

خوش به‌حالِ روزگار

 

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

 

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب

خوش به‌حالِ آفتاب

 

ای دلِ من، گرچه در این روزگار

جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام

بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام

نُقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ

هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

مولانا و عینک بدبینی

حضرت مولانا می فرماید :

ای بسا کس رفته ترکستان و چین

او ندیده هیچ، الا مکر و کین

ای بسا کس رفته تا شام و عراق

او ندیده جز مگر کبر و نفاق

پیش چشمت داشتی شیشه کبود

زان سبب عالم کبودت می نمود

گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش

خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش

جلوه ی آیات خدا حضرت سجاد / ابراهیم قبله آرباطان

ابراهیم قبله آرباطان

ای جلوه ی آیات خدا حضرت سجاد
وی قافله سالار سخن خانه ات آباد

شمشیر دعای تو بریده ست سر شرک
تا بوده چنان بوده و تا هست چنین باد

انگار نسیمی تو، رها در نفس شهر
«قد قامت»ِ تو شوکت صد قامت شمشاد

در بغضِ تو صد مرثیه ی تلخ و جگرسوز
در نطق دلاویز تو صد پنجره فریاد

با اینهمه ای مرد چه تنها و غریبی
بی گنبد و بی بقعه و بی پنجره فولاد


 

شعر سنگ مزار هنرمندان

شعر سنگ مزار منوچهر حامدی :

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید .

 

طلوع ۴/۷/۱۳۱۸

غروب ۲/ ۱۰ /۷۴

سر سال از محرم آفریدند...! / بیدل دهلوی

 

برای خاطرم غم آفریدند
طفیل چشم من نم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم
قفس با بال، توام آفریدند

گهر موج آورد، آیینه جوهر 
دل بی آرزو کم آفریدند

وداع غنچه را گل، نام کردند
طرب را ماتم غم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد
به خون گِل کرده آدم آفریدند

چسان تابم سر از فرمان تسلیم
که چون ابرویم از خم آفریدند؟

جهان خونریز بنیادست، هشدار!
سر سال از محرم آفریدند...!

 

در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند / حضرت مولانا

چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند

نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند

بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند

بارخدا تو حکم کن تا به ابد همین کند

چونک ستاره دلم با مه تو قران کند

اه که فلک چه لطف‌ها از تو بر این زمین کند

باده به دست ساقیت گرد جهان همی‌رود

آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند

گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند

غیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند

از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند

چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند

جان چو تیر راست من در کف تست چون کمان

چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند

دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان من

زانک مرا به هر نفس لطف تو همنشین کند

سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق

در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند

 مولانا محمد جلال الدین بلخی

خداحافظی مکن / علی اکبر لطیفیان

علی اکبر لطیفیان

باطن ترین من، نه خدا حافظی مکن
هرچند ظاهراً، نه خدا حافظی مکن

من نیمه توأم جلویت ایستاده ام
با نیمِ خویشتن، نه خدا حافظی مکن

یک اهل بیت را ته گودال میبری
ای خمس پنج تن، نه خدا حافظی مکن

اصلاً بدون من سفری رفته ای ؟ بگو ...
...حالا بدون من، نه خدا حافظی مکن

پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی
اینگونه نه نزن، نه خدا حافظی مکن

شاید کسی نبُرد خدا را چه دیدی
با کهنه پیرهن، نه خدا حافظی مکن

این سمت عزیز، محترم، با کفن ، ولی
آن سمت بی کفن، نه خدا حافظی مکن

بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن
بعد از تو چند زن.... نه خدا حافظی مکن

نی نامه قیصر امین پور

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانگاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه ی نی
که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه ی او
غم غربت، غم دیرینه ی او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

قیصر امین پور

بیا دوباره بتاب آفتاب تقدیرم / سیده زهرا بصارتی

سیده زهرا بصارتی :

بیا دوباره بتاب آفتاب تقدیرم

که عطر تازه‌ترین التهاب می‌گیرم

تو هم شبیه منی سوگوار فاصله‌ها

و من شبیه تو آن قدر از خودم سیرم ...

که چشم‌هام پر از اتّفاق موهومی ست

شبیه  سایه‌ی سنگین ِ فعل ِ «می‌میرم»

و ناشکیب تو هستم... قسم به حرمت عشق

- همان تبی که سر سفره‌اش نمک گیرم -

تویی شکوه غزل های من، شکوفه ی شعر!

هنوز از تب عشق  تو تحت تأثیرم

رهی معیری / بی دردان

 

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

رهی معیری