شعری عاشقانه و ریاضی وار از یک ریاضی دان ایرانی / پروفسور هشترودی

 

شعری عاشقانه و ریاضی وار از یک

ریاضی دان ایرانی (پروفسور هشترودی)):

 

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه ی تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی، من همه ی صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست.

سعدی / یکی شاهدی در سمرقند داشت

 

یکی شاهدی در سمرقند داشت

که گفتی بجای سمر قند داشت

جمالی گرو برده از آفتاب

ز شوخیش بنیاد تقوی خراب

تعالی الله از حسن تا غایتی

که پنداری از رحمتست آیتی

همی رفتی و دیده‌ها در پی اش

دل دوستان کرده جان بر خیش

نظر کردی این دوست در وی نهفت

نگه کرد باری به تندی و گفت

که ای خیره سر چند پویی پی ام

ندانی که من مرغ دامت نی ام؟

گرت بار دیگر ببینم به تیغ

چو دشمن ببرم سرت بی دریغ

کسی گفتش اکنون سر خویش گیر

از این سهل تر مطلبی پیش گیر

نپندارم این کام حاصل کنی

مبادا که جان در سر دل کنی

چو مفتون صادق ملامت شنید

به درد از درون ناله‌ای برکشید

که بگذار تا زخم تیغ هلاک

بغلطاندم لاشه در خون و خاک

مگر پیش دشمن بگویند و دوست

که این کشته دست و شمشیر اوست

نمی‌بینم از خاک کویش گریز

به بیداد گو آبرویم بریز

مرا توبه فرمایی ای خودپرست

تو را توبه زین گفت اولی ترست

ببخشای بر من که هرچه او کند

وگر قصد خون است نیکو کند

بسوزاندم هر شبی آتشش

سحر زنده گردم به بوی خوشش

اگر میرم امروز در کوی دوست

قیامت زنم خیمه پهلوی دوست

مده تا توانی در این جنگ پشت

که زنده‌ست سعدی که عشقش بکشت

 

سعدی

فاضل نظری / پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم

 

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

 

فاضل نظری

عمران صلاحی / بگذار شبی زلف درازت گیرم

 

بگذار شبی زلف درازت گیرم

صد بوسه از آن سینه بازت گیرم



نوشابه گاز دار خواهد دل من

بگذار لبت بوسم و گازت گیرم

 

عمران صلاحی

فاضل نظری / به روی شانه طوفان رهاست گيسويش

 

نشسته سايه‌ای از آفتاب بر رويش

به روی شانه طوفان رهاست گيسويش

ز دوردست سواران دوباره می‌آيند

كه بگذرند به اسبان خويش از رويش

كجاست يوسف مجروح پيرهن‌چاكم

كه باد از دل صحرا می‌آورد بويش

كسی بزرگ‌تر از امتحان ابراهيم

كسی چنان كه به مذبح بريد چاقويش

نشسته است كنارش كسی كه می‌گريد

كسی كه دست گرفته به روی پهلويش

هزار مرتبه پرسيده‌ام زخود او كيست

كه اين غريب نهاده است سر به زانويش

كسی در آن طرف دشت‌ها نه معلوم است

كجای حادثه افتاده است بازويش

كسی كه با لب خشك و ترك‌ترك شده‌اش

نشسته تير به زير كمان ابرويش

كسی است وارث اين دردها كه چون كوه است

عجب كه كوه ز ماتم سپيد شد مويش

عجب كه كوه شده چون نسيم سرگردان

كه عشق می‌كشد از هر طرف به هر سويش

طلوع می‌كند اكنون به روی نيزه سری

به روی شانه طوفان رهاست گيسويش

 

فاضل نظری

محمد علی بهمنی / دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

 

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوبترینم ! کافی ست

 

محمد علی بهمنی

منیژه درتومیان / دلم گرفته برایم بهار بفرستید

 

دلم گرفته برایم بهار بفرستید

ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید

دلم گرفته پدر ! روزگار با من نیست

دعای خیر و صدای دوتار بفرستید

اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار

برای دخترک خود " قرار " بفرستید

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را

کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید

به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند

در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید

تمام روز و شب من پُر از زمستان است

دلم گرفته برایم بهار بفرستید

 

منیژه درتومیان

منیژه درتومیان / زاده ی شهر کوچک بجنورد

 

زاده ی شهر کوچک بجنورد ، در خیابان " شیرو خورشید"م

شاخه هایم شروع فروردین، دختر روز اول عیدم

کودکی های من پر از گل بود ؛ پر از آواز قمری و بلبل

آسمانی که دزدکی از آن ، نیمه شبها ستاره می چیدم

صبح با نان سنگک و چایی و پنیر محلی تازه

سفره مان بوی مهربانی داشت ،تازگی می گرفت امیدم

با جوانی من از اینجا رفت ، دختر ساده ای که عاشق بود

تند بادی وزید و من از ترس ؛ دور تقدیر خویش پیچیدم

خاطرات صمیمی ام را در آسمان خدا رها کردم

خواهران و برادرانم را با  وداعی غریب ؛ بوسیدم

طلب عفو کردم از هرکس که دلش را به درد آوردم

هرکسی را که یک سر سوزن دشمنی کرده بود ؛ بخشیدم

از سپیدی موی بی بی جان تا عزای برادرم هر سال

توی آن روزهای بدفرجام روی دستان مرگ خوابیدم

*

باز برگشته ام به شهری که عاشق مهربانی اش هستم

شهر خوبی که از ته دل در؛ کوچه پس کوچه هاش خندیدم

گوشه ی چادر سیاهم را کودکی های یک زن شاعر

می کشد با لجاجتی بیرحم ؛ - تا نبینم هر آنچه را دیدم -

*

باز برگشته ام به شهری که مردمانش صمیمی و خوبند

جاده ها را به عشق این مردم ناشکیبانه درنوردیدم

*

سالها رفته است و حالا من ، یک زن شاعرم که در شعرم

شهر بجنورد را صمیمانه عطر باغ بهشت نامیدم

منیژه درتومیان

 

انوری / هربلايى كز آسمان آيد

 

انوری :

 

هربلايى كز آسمان آيد

گرچه بر ديگرى قضا باشد

 

به زمين نارسيده، مى‏ پرسد:

خانه انورى كجا باشد؟

سرانجام داستان رستم و سهراب در شاهنامه فردوسی

 

چو آمد زواره سپیده دمان

سپه راند رستم هم اندر زمان

پس آنگه سوی زابلستان کشید

چو آگاهی از وی به دستان رسید

همه سیستان پیش باز آمدند

به رنج و به درد و گداز آمدند

چو تابوت را دید دستان سام

فرود آمد از اسپ زرین ستام

تهمتن پیاده همی رفت پیش

دریده همه جامه دل کرده ریش

گشادند گردان سراسر کمر

همه پیش تابوت بر خاک سر

همی گفت زال اینت کاری شگفت

که سهراب گرز گران برگرفت

نشانی شد اندر میان مهان

نزاید چنو مادر اندر جهان

همی گفت و مژگان پر از آب کرد

زبان پر ز گفتار سهراب کرد

چو آمد تهمتن به ایوان خویش

خروشید و تابوت بنهاد پیش

ازو میخ برکند و بگشاد سر

کفن زو جدا کرد پیش پدر

تنش را بدان نامداران نمود

تو گفتی که از چرخ برخاست دود

مهان جهان جامه کردند چاک

به ابر اندر آمد سر گرد و خاک

همه کاخ تابوت بد سر به سر

غنوده بصندوق در شیر نر

تو گفتی که سام است با یال و سفت

غمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت

بپوشید بازش به دیبای زرد

سر تنگ تابوت را سخت کرد

همی گفت اگر دخمه زرین کنم

ز مشک سیه گردش آگین کنم

چو من رفته باشم نماند بجای

وگرنه مرا خود جزین نیست رای

یکی دخمه کردش ز سم ستور

جهانی ز زاری همی گشت کور

چنین گفت بهرام نیکو سخن

که با مردگان آشنایی مکن

نه ایدر همی ماند خواهی دراز

بسیچیده باش و درنگی مساز

به تو داد یک روز نوبت پدر

سزد گر ترا نوبت آید بسر

چنین است و رازش نیامد پدید

نیابی به خیره چه جویی کلید

در بسته را کس نداند گشاد

بدین رنج عمر تو گردد بباد

یکی داستانست پر آب چشم

دل نازک از رستم آید بخشم

برین داستان من سخن ساختم

به کار سیاووش پرداختم

 فردوسی

محمد رضا هاشمی زاده / شعر پاییز

 

  نگاه هر خیابان برگ پاییــــــــز 

  و آوای درختان برگ پاییـــــــــز 

 

 طنین خسـته ی نارنجی شهــــــــر

 صدای گریه باران برگ پاییــــــز

 

محمد رضا هاشمی زاده

محمد علی رستمی / حسرت دوباره

 

امــــروز هم گذشت !

دیگر

هیـچ آرزوی نمی کنم

مبادا

حسرت دوباره ای سبز شود ...

 

محمد علی رستمی

فرهاد صفریان / هنـــوز از لب مردم ، فريب می ريزد

 
هنـــوز از لب مردم ، فريب می ريزد

هزار تهمت و حرفِ عجيب می ريزد

چقدر اهالی اينجا به فكر خود هستند

کسی ندیده که باران غریب مـــی ریزد

نخند! عابر عاشق! ميان اين كـــوچـه،

كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد

در اين برودت مطلق كسی چه می فهمد

بهـــارِ آدم و حـــــوّا ز سيب مـــــی ريزد؟!

به ختم غائله گيرم مسيح هــم آمد

دوباره گرد و غبار از صليب می ريزد.

 

فرهاد صفریان

مریم وزیری / چگونه با تــو بگويــــم كـه مردم آزاری؟

 

چگونه با تــو بگويــــم كـه مردم آزاری؟

و اينكه پر شدی از واژه های تكراری؟

چگونه با تو بگويم كه سطر سطر دلت

تقلبـــی شده و شكل جنس بازاری؟

ولـی هنوز در انديشه ی غزل هايی.

ببين كه باز هم آقا به من بدهكاری!

و دلخوشم به نگاهی كه مات مانده و سرد،

بــــه روی عکس کســـی روی قاب ديواری.

دلت ترانه ی محض است يك ترانه ی محض،

كــــه هست روي لبت تا هميشه هـا جاری.

"و خواند قصه ی دل را برای من اين بود"

كه های ... بانوی آيينه! دوستم داری؟

چگونه با تو بگويم؟ _كمی خجالتيم _

و با اجازه ی حضار محترم ... آری...!

مریم وزیری

عبید زاکانی : قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز

عبید زاکانی

قصه ی درد دل و غصهٔ شبهای دراز

صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز

محرمی نیست که با او به کنار آرم روز

مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار

دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام

یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز

بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده

سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید

بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

بیدل دهلوی / در خموشی همه صلح است‌

 

بیدل دهلوی

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا

غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا

چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست

صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا

گر دلت ره ندهد جرم سیه‌بختی تست

خانهٔ آینه بر روی‌ که تنگ است اینجا

طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست

مگذر ازگلشن تصویرکه‌ رنگ است‌اینجا

درره عشق ز دل فکر سلامت غلط است

گرهمه‌سنگ‌بود شیشه به‌چنگ است‌اینجا

چرخ‌پیمانه به‌دور افکن یک‌جام تهی است

مستی ما و تو آواز ترنگ است اینجا

شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشی‌ست

قدم راهروان گردش رنگ است اینجا

از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس

آنچه پیش تو نگاهست خدنگ است اینجا

زنان اساطیری_لیلی / نظامی گنجوی

زنان اساطیری_لیلی

ليلي دختر كي سبزه روي با چشماني آهوئي وزلفاني چون شَبق است.

پدرش اورا در دوران كودكي به مكتب   مي برد تا خواندن بياموزد .

در مكتب خانه های قدیم، تفکیک جنسیتی صورت نمی گرفته و دختركان وپسران نابالغ

هنگام آموختن درس در يك مكان مي نشسته اند:

                     هر كودكي از اميد و از بيم              مشغول شده به درس و تعليم

                       با آن پسران خـرد پيـونـد              هم لوح نشسته دختري چنـد

                      هريك ز قبيـله اي و جائي              جمع آمـده در ادب سـرائي

در بين دخترکان مكتب، ليلي هم در گوشه اي مي نشيند:

                      آفت نرسيده دختر ي خوب              چون عقل به نام نيك منسوب

                      آهـوچشمي كه هر زمـانـي             كُشتي بـه كرشمه اي جـهاني

                  زلفش چوشبي رخش چراغي            يـا مشعـله اي به چنگ زاغي

                        مـاه عربـي بـه رخ نمـودن             تـرك عجمـي به دل ربودن

                         محبـوبـه بـيـت زنـدگانـي             شـه بيـت قصـيده جـوانـي

                    در هر دلـي از هواش ميـلي              گيسوش چو ليل و نام « ليـلي»

در بين پسران مكتب، نوجواني هم نشسته است:

                       نورستـه گلي چـونار خنـدان              چه نار و چه گل هزار چنـدان

                    هر شير كه در دلش سـرشتند              نـامي ز وفـا  بـر او  نـوشتـند

                         شـرط هـنـرش تـمام كردند              « قيس» هنـريـش نـام كردند

                        هركس كه رُخش زدور ديدي            بـادي ز دعـا بـر او دمـيـدي

                      از هـفت به ده رسيـد سالش              افسـانـه خلـق شـد جـمالش

                     شد چشم پدر به روي او شاد            از خـانـه بـه مـكتبش فرستاد

 ليلي و قيس در عالم كودكي در مكتب سرا به يكديگر اُنس مي گيرند:

                       چون از گُلِ مـهر بو گرفـتند              بـا خود همه روزه خو گرفـتند

                    اين جان به جمال آن سپرده               دل بـرده وليـك جـان نـبرده

                        وآن بـر رخ اين نظر نـهاده                دل  داده ، كـام   دل   نـداده

                    يـاران به حساب علم خواني              ايـشان بـه حساب مهـربـانـي

                    يـاران سخن از لغت سرشتند             ايـشان لغـتي دگر نـوشـتـند

و سرانجام:

                    عشـق آمـد و جـام خام در داد            جامي به دو «خوب نام» در داد

                       چون يك چندي بر اين بر آمد           افـغـان زد و نـازنـين بر آمد

                      غـم داد ودل از كنارشـان برد            وز دل شـدگي قـرارشـان برد

                       زان دل كـه به يكدگر نهـادند            در مـعـرض گفـتـگو فتـادند

 با آغاز گفتگو(پچ پچ) بين مردم، دو دلداده:

                        كردند بسـي بـه هم مـدارا                 تـا   راز  نـگردد   آشــكارا

                         كردند شَكـيب تا بـكوشند                وآن عشق بِرهنـه را بـپوشند

                    درعشق شكيـب كي كندسود             خورشـيد به گِل نشايد اندود

                    اين پـرده، دريده شد زهرسوي           وآن راز شنيده شد به هركوي

                    زان پس چو به عقل پيش ديدند          دزديده به روي خويش ديدند

از قديم گفته اند: «پرهيز كردي ، مريض كردي! » عرف جامعه، ترس از زبان مردم ،

دزديده نگاه كردن ها ودوري هاي ناخواسته موجب تندي آتش تمايلات مي شود:

                    چون شيفته گشت قيس را كار           در چنبر عشق شـد گرفـتار

                        از عشـق جـمـال آن  دلارام            نگرفت بـه هيچ مـنزل آرام

                          یکباره دلش ز پـا در افـتـاد            هم خيك دريد وهم خر افـتاد

                           وآنـان كه نيوفتـاده بـودنـد            «مجنون» لقبش نهاده بـودند

                           او نـيز بـه وجـه بـينـوائي              مي داد بر اين سخن گـواهي

واين از تلخي هاي روزگار است كه سوار حال اوفتاده نداند، وآدم بي درد به ناله دردمند دل

ندهد. به هرتقدير ، قيس هم با رفتار وكردار خود، برحرف مردم صحّه می گذارد و می پذيرد

كه از عشق ليلي،"مجنون’’ شده است

در اين ميان،مردمان بالفضول هم،آتش بيارمعركه شده وآنقدر نام دخترك را برسر هر کوی و

برزن برزبان راندند كه خانواده، دخترک را از تحصيل باز داشتتند و شمع را از پروانه پنهان كردند:

                    از بس كه سخن به طعنه گفتند           از ‘‘شيفته’’ ‘مـاه نـو’ نهفتند

                    از بسكه چو سگ زبان كشيدند           زآهو بره سبـزه را بـريـدند

                      ليلي چو بريده شد ز مـجنون             مي ريخت ز ديده در مـكنون

                        مجـنون چـو نديد روي ليلي             از هـر مـژه اي گـشاد سـيلی

جدائي از ليلي كار مجنون را به آنجا كشاند كه:

                     مي گشت به گرد كوي و بازار           در ديده سرشك و در دل آزار

                       مي گفـت سـرودهـاي كاري             مي خواند چو عاشقان به زاري

                    او مي شد و مي زدند هر كس           مجنون مجنون زپيش و از پس

                     او نيـز فسـار سست مي كرد             ديـوانگي اي درسـت مي كرد

اندك اندك جنونش، از شهر به بيابان مي كشد:

                    هر صبحدمي شدي شتابـان              سـرپـاي بـرهنه در بيابان

                     هرشب ز فراق، بيت خوانان              پنهان بشدي به كوي جانان

                      در بـوسه زدي وبـازگشتي               بـاز آمـدنـش دراز گشتي

رضی الدین آرتیمانی / خرابات و حرم غیر در و دیوار است

 

داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است

که خرابات و حرم غیر در و دیوار است

ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی

دیده بگشای که عالم همه‌گی دیدار است

همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان

و آنچه در دست من از توست همین پندار است

از تو ناقوس بدست من مست است که هست

و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است

برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوز

گل رسوائی ما از چمن دیدار است

باور از مات نیاید به لب بام در آی

تا ببینی که چه شور از تو درین بازار است

دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل است

که فزایند بر آن بار گر این بازار است

رضی الدین آرتیمانی

جاه دنیا سر بسر نوک سنان و خنجر است

 

جاه دنیا سر بسر نوک سنان و خنجر است

پا بدین ره کی نهد آنرا که چشمی بر سر است

سر به بالین چون نهد آنرا که دردی در دلست

خواب شیرین چون کند آن را که شوری در سر است

هفت کشور گشتم و درمان دردم کس نکرد

یا رب این درمان دردم در کدامین کشور است

پارسائی راست ناید، یار ما آسوده باش

حقه بازی دیگر و شمشیربازی دیگر است

راست بنگر جانب این پیره زال کج نهاد

کاین جلب پیوسته رنگین‌پار خون شوهر است

در فراقم یاد آنشب همچو آب و آتش است

در مزاقم حسرت آن لب چو شیر و شکر است

از خرابات و حرم چیزی نشد حاصل رضی

اینقدر معلوم شد کان نشئه جائی دیگر است

 

رضی الدین آرتیمانی

هاتف اصفهانی / جانان کجا و جان کجا

 

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا

ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا

دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای

ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا

ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب

تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا

جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق

این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا

در لب یار است آب زندگی در حیرتم

خضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا

چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند

تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا

 

هاتف اصفهانی