هاتف اصفهانی / زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی

 

زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی

ز جمالت آشکارا همه فر کبریایی

نسپردمی دل آسان به تو روز آشنایی

خبریم بودی آن روز اگر از شب جدایی

نبود به بزمت ای شه ره این گدا همین بس

که به کوچهٔ تو گاهی بودم ره گدایی

همه جا به بی‌وفایی مثلند خوب رویان

تو میان خوبرویان مثلی به بی‌وفایی

تو درون پرده خلقی به تو مبتلا ندانم

به چه حیله می‌بری دل تو که رخ نمی‌نمایی

شد از آشناییش جان ز تن و کنون که بینم

دل آشنا ندارد خبری ز آشنایی

گرهی اگر چه هرگز نگشوده‌ام طمع بین

که ز زلف یار دارم هوس گره‌گشایی

همه آرزوی هاتف تویی از دو عالم و بس

همه کام او برآید اگر از درش درآیی

 

هاتف اصفهانی

هاتف اصفهانی / جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را

 

جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را

که سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را

به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین حیرت

که از قتل کهن پیری چه خیزد نوجوانی را

تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم

به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را

چه باشد جادهی ای سرو سرکش در پناه خود

تذرو بی‌پناهی قمری بی آشیانی را

مکن آزار جان هاتف آزرده جان دیگر

کزین افزون نشاید خست جان خسته جانی را

 

هاتف اصفهانی

منوچهری دامغانی / بوستانبان

بوستانبانا امروز به بستان بده‌ای؟

زیر آن گلبن چون سبز عماری شده‌ای؟

آستین برزده‌ای دست به گل برزده‌ای؟

غنچه‌ای چند ازو تازه و تر بر چده‌ای؟

دسته‌ها بسته به شادی بر ما آمده‌ای؟

تا نشان آری ما را ز دل افروز بهار؟

باز گرد اکنون و آهستگشان بر سر و روی

آبکی خرد بزن خاک لب جوی بروی

جامه‌ای بفکن و برگرد به پیرامن جوی

هر کجا تازه گلی یابی از مهرببوی

هر کجا یابی ازین تازه بنفشهٔ خودروی

همه را دسته کن و بسته کن و پیش من آر

.....

منوچهری دامغانی

ادامه نوشته

مهستی گنجوی / لاله چو پریر آتش شور انگیخت

 

لاله چو پریر آتش شور انگیخت

دی نرگس آب شرم از دیده بریخت

امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت

فردا سحری باد سمن خواهد بیخت

 

.......................................

 

چو دلبر من به نزد فصّاد نشست

فصّاد سبک دست سبک دستش بست

چون تیزی نیش در رگانش پیوست

از کان بلور شاخ مرجان برجست

 

................................

 

 

در مرو پریر لاله انگیخت

دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت

در خاک نشابور گل امروز آمد

فردا به هری باد سمن خواهد ریخت

 

............................

 

 

هرلحظه غمی به مستمندی رسدت

تیری به جفا به دردمندی رسدت

در کشتن عاشقان از این بیش مکوش

زنهار مبادا که گزندی رسدت

 

..................................

 

خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت

بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت

خورشید خطی به بندگیش می‌داد

کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت

 

رباعیات / مهستی گنجوی

 

نظامی گنجوی  /  همه روز را روزگارست نام

 

همه روز را روزگارست نام

یکی روز دانه‌ست و یک‌روز دام

 

به مور آن دهد کو بود مورخوار

دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار

 

همه کار شاهان شوریده آب

از اندازه نشناختن شد خراب

 

بزرگ اندک و خرد بسیار برد

شکوه بزرگان ازین گشت خرد

 

سخائی که بی‌دانش آید به جوش

ز طبل دریده برآرد خروش

 

مراتب نگهدار تا وقت کار

شمردن توانی یکی از هزار

 

جهاندار چون ابر و چون آفتاب

به اندازه بخشد هم آتش هم آب

 

به دریا رسد دُر فشاند ز دست

کند گردهٔ کوه را لعل بست

 

به حمدالله این شاه بسیار هوش

که نازش خرست و نوازش فروش

 

به اندازهٔ هر که را مایه‌ای

دها و دهش را دهد پایه‌ای

 

از آن شد براو آفرین جای گیر

که در آفرینش ندارد نظیر

 

سری دیدم از مغز پرداخته

بسی سر به ناپاکی انداخته

 

دری پر ز دعوی و خوانی تهی

همه لاغریهای بی فربهی

 
 

همین رشته را دیدم از لعل پر

ضمیری چو دریا و لفظی چو در

 

خریداری الحق چنین ارجمند

سخنهای من چون نباشد بلند

 

نظامی گنجوی

نظامی گنجوی / رخی  چون  تازه گلهای دلاویز

 

رخی  چون  تازه گلهای دلاویز        گلاب از شرم آن گلها عرق ریز

به نازی  قلب  ترکستان  دریده          به بوسی دخل خوزستان خریده

سپید و نرم چون قاقم برو پشت        کشیده چون دم قاقم ده انگشت

ز ترّی خواست اندامش چکیدن        به بازی زلفش از دستش پریدن

گشاده طاق  ابرو  تا   بناگوش       کشیده  طوق غبغب تا سر دوش

کرشمه کردنی بر دل عنان زن       خمار آلوده  چشمی کاروان زن

ملک چون جلوه دلخواه نو دید        تو   گفتی  دیودیده  ماه  نو  دید

چو دیوانه  ز ماه  نو برآشفت        در آن مستی و آن آشفتگی خفت

سحرگه چون به عادت گشت بیدار       فتادش چشم بر خرمای بیخار

عروسی دید زیبا جان درو بست           تنوری گرم حالی نان درو بست

نبیذ  تلخ     گشته   سازگارش       شکسته بوسه شیرین خمارش

نهاده بر دهانش ساغر مل          شکفته در کنارش خرمن گل

دو مشگین طوق در حلقش فتاده     دو سیمین نار بر سیبش نهاده

چو ابر از پیش روی ماه برخاست        شکیب شاه نیز از راه برخاست

خرد با روی خوبان ناشکیب است       شراب چینیان مانی فریب است

نه خوشتر زان صبوحی دیده دیده       نه صبحی زان مبارک‌تر دمیده

سر  اول به گل چیدن در آمد         چو گل زان رخ به خندیدن در آمد

پس آنگه عشق را آوازه در داد            صلای میوهای تازه در داد

که از سیب و سمن بد نقل سازیش       گهی با نار و نرگس رفت بازیش

گهی باز سپید از دست شه جست        تذرو باغ را بر سینه بنشست

گهی از بس نشاط‌انگیز پرواز                 کبوتر چیره شد بر سینه باز

گوزن ماده می‌کوشید با شیر             برو هم شیر نر شد عاقبت چیر

شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت     به یاقوت از عقیقش مهر برداشت

برون برد از دل پر درد او درد                   برآورد از گل بی گرد او گرد

حصاری یافت سیمین قفل بر در              چو آب زندگانی مهر بر سر

نه بانگ پای مظلومان شنیده              نه دست ظالمان بر وی رسیده

خدنگ غنچه با پیکان شده جفت         به پیکان لعل پیکانی همی سفت

مگر شه خضر بود و شب سیاهی        که در آب حیات افکند ماهی

چو تخت پیل شه شد تخته عاج          حساب عشق رست از تخت و از تاج

به ضرب دوستی بر دست می‌زد         دبیرانه یکی در شصت می‌زد

نگویم بر نشانه تیر می‌شد           رطب بی‌استخوان در شیر می‌شد

شده چنبر میانی بر میانی         رسیده زان میان جانی به جانی

چکیده آب گل در سیمگون جام         شکر بگداخته در مغز بادام

صدف بر شاخ مرجان مهد بسته        به یکجا آب و آتش عهد بسته

ز رنگ‌آمیزی آن آتش و آب           شبستان گشته پرشنگرف و سیماب

شبان روزی به ترک خواب گفتند            به مرواریدها یاقوت سفتند

شبان روزی دگر خفتند مدهوش        بنفشه در بر و نرگس در آغوش

به یکجا هر دو چون طاوس خفته      که الحق خوش بود طاوس جفته

ز نوشین خواب چون سر برگرفتند        خدا را آفرین از سر گرفتند

به آب اندام را تادیب کردند           نیایش خانه را ترتیب کردند

ز دست خاصگان پرده شاه             نشد رنگ عروسی تا به یک ماه

نظامی گنجوی

دکتر عبدالحسین جلالیان / شعری به لهجه شیرین یزدی

 

 

دکتر عبدالحسین جلالیان (به لهجه یزدی)

ديشو  ديدمش  قَنْ  تو  دِلوم افتيد  و  اُوْ  شد  

  رفتم  بيخُكِشْ  جَلْدي  پا  تُنْ  كِرْد و جلو شد 

 

ردّش دو سه  ميدون را پا  شَخْ  كِرْدَمو رفتم 

گم   شد   نميدونم  توي  جنجالي   چطو  شد

 

وَخْتيكه  وارِخْ   تاريكي    كِفتِشْ   را   گرفتم  

گُفْ خاك تو سَرُم بِزا بِرم  من خونه شو شد

 

تا رَف بِگَه چه ، دو تا ماچِش خوردم و افتيد

گفتم   چِدَه   گُف  بيخودي  كَلَّمْ  كَلَه تُوْ  شد 

 

گفتم  آكيُكْ   زشته  بُلَنْ   شو   جگرت  شَم 

وَرْخاس و تکون رَخْتِشو و غرغر زد و رو شد

احمد شاملو / دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

 

دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .

فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد

اما سحر کجا!

در خلوتی  که هست؛

نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

حتی نمی کند سگی از دور شیونی

حتی نمی کند خسی از باد جنبشی

غول سکوت می گزدم با فغان خویش

ومن درانتظار

که خواند خروس صبح!

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

وز بندر نجات

چراغ امید صبح

سوسو نمی زند.

 

احمد شاملو

غاده السمان / ترجمه شعر خارجی

 

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان،

سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را

از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ...

بدون این ها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،

سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می خواهم ... بدوزمش به سق

...اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

 

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم

  پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمان هایم را باد با خود ببرد

به آنجایی که کسی نی نینداخت.

می دانی که؟ باید واقع بین بود!

صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،برچسب فاحشه می زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی

به قصد ارشاد،فحش و تحقیر تقدیمم می کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

●●●

ترا به خدا ...

اگر جایی دیدی حقی می فروختندبرایم بخر ...

تا در غذا بریزم

ترجیح می دهم خودم قبل از دیگرانحقم را بخورم !

●●●

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ...

و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

  من هر روز یک انسانم

غاده السمان

 

عشرت جبار زاده (نجمه) / لیلای پنهان

 

***

شاعرساکت وگمنامی ودیوان توام

تو پریشانی ومن نیز پریشان توام

آتشم زد غم دیرینه دلتنگی تو

ودراین مسلخ وآتشکده قربان توام

بی حضورتوزمان مخمصه ای بیش نبود

ودراین مضحکه! درحسرت چشمان توام

کورشد چشم غزلخوان تواز بادغرور

نیستی گمشده درباد... بفرمان توام

قصه تشنه ودریاست حدیث من وتو

باغ ویران زده ام خسته وویران توام

گرچه دربندوحصاراست حیاتم هیهات!

بسته روح تو و بندی زندان توام

این اسارت نفروشم به زر وپادشهی

که وفادارترین لیلی پنهان تو ام .

 

عشرت جبار زاده (نجمه)

یدالله گودرزی / ای مبهمِ همیشه فراتر ز آرزو

 

ای مبهمِ همیشه فراتر ز آرزو
تو کیستی و گم شده ای در کجا؟ بگو!

لرزید زانوان من از این همه سکوت
پوسید شور و شوقِ قدم های ِجست وجو

می روید از سکوتم و آوار می شود
اندیشه ی شکستن ِدیوارِ روبه رو

دیری است حسرتِ تو به جانم نشسته است
چون استخوان به چشمم و چون خار در گلو!

از این همه غروبِ پریشان، دلم گرفت
آیا کجاست ساحل امن نگاهِ او؟؟!

این است آن حقیقت همواره ای عزیز!
ما پیر می شویم در آیینه،مو به مو؟

دکتر یدالله گودرزی

محمد علی رستمی / وقتی خزان می رسد

وقتی خزان می رسد

ناله های حزین سازیی آشنا

با کشش یکنواخت

قلب مرا می نوردد ...

 

نمی خواهم گذر زمان را باور کنم

یک مرتبه صدای زنگ ساعت ،

مرا به خود می آورد !

حس می کنم زمان خیال ایستادن دارد

خودم را آهسته به باد می سپارم

نسیم بداندیش

مرا چون برگی پژمرده با خود می برد ...

من در رنگ باخته خود ،

و رودخانه ی نزدیکمان غرق می شوم

 

 محمد علی رستمی

رهی معیری / اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

 

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

رهی معیری

شهریار / زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

 

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

استاد شهریار

خواجه حافظ شیرازی / آشنایان در مقام حیرتند

 

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم

گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت

همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت

گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

خواجه حافظ شیرازی

مولانا / ای یوسف خوش نام ما

 

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

مولانا

مولانا /  مرا هر دم همی‌گویی که برگو قطعه شیرین

 

مرا هر دم همی‌گویی که برگو قطعه شیرین

به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین

زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسه

برآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین

تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدی

که هر جزوت شده‌ست ای دل چو لب نالان و بوسه چین

چو تلقین گفت پیغامبر شهیدان ره حق را

تو هم مر کشته خود را بیا برخوان یکی تلقین

به تلقین گر کنی نیت بپرد مرده در ساعت

کفن گردد بر او اطلس ز گورش بردمد نسرین

بکن پی مرکب تن را دلا چون تو نیاسایی

چه آسایی از آن مرکب که لنگ است او ز علیین

بکن پی اشتری را کو نیاید در پیت هرگز

به خارستان همی‌گردد که خار افتاد او را تین

چو او را پی کنی در دم چو کشتی ره رود بی‌پا

ز موج بحر بی‌پایان نبرد بادبان دین

مولانا

هفت رباعی درباره ی مولای عارفان، علی (ع) / محمد علی رضاپور

هفت رباعی درباره ی مولای عارفان، علی- علیه السّلام :


دل، دل، دلِ بیدل و صفای دلدار

دلتنگ ام و نام دلگشای دلدار

با نام «علی»، «علی»، «علی»، دل، مست است

بستَه¬ست دلم به دلسرای دلدار.



مجنون که شوی، هوای لیلا عشق است

بر حیرتِ وامقانه، عذرا عشق است

من مست علی، امام معشوقان ام

سرمست شدن به عشق مولا عشق است.



با نغمه ی «یا علی» دلم می شکفد

بستان بهانه، دم به دم می شکفد

دل، حال و هوای جام ساقی دارد

دلتنگی عاشقانه ام می شکفد.



دل، دست «علی» سپرده ام. سرمست-ام

بر چشمِ خُمارِ ماهرو، پابست ام

هشیار نمی شوم. به مویت سوگند!

ای دوست! چو با عشق تو پیمان بستم.



ای دوست! بیا برای سینه، دل باش

لطفی بنَما قرار این بیدل باش

ای داورِ دادگر! «علی!» خسرو عشق!

با این دِل بیدلت شده، عادل باش.



ای شاه نجف! مرا فراموش نکن

ترکِ نگه عاشقِ مدهوش نکن

مولا! تو که بی وفا نبودی هرگز

گر من گله ای نموده ام، گوش نکن.



با عشق «علی»، ترانه، ماشاءالله!

این نغمه ی عاشقانه، ماشاءالله!

بر عشق «علی»، عشق هم عاشق شده است

دل، عاشق این بهانه، ماشاءالله!

محمد علی رستمی / نیمه شب بسکه علی بود و علی بود وعلی

 
بی قرار است قلم در دل طوفانی ما
 
می نویسد دو سه خط شرح پریشانی ما
 
ریشه از شاخه جدا چند رهی تیشه « ما »
 
بند ها خسته از این وسعت زندانی ما
 
گر چه گفتی که بپرسیم از آینده و حال
 
چه دراز است علی خواب زمستانی ما
 
نیمه شب بسکه علی بود و علی بود وعلی
 
خشک شد طاقت آن چاه بیابانی ما
 
آنچه گفتی و نگفتی اگر از دیده رود
 
به خدا بی تو حباب است مسلمانی ما
 
باز گو معجزه ای یا سخنی زنده شویم
 
تا که پرواز کند شهپر انسانی ما
 
تو که می دانی و می دانی و می دانی باز
 
ز سفر می رسد آن یوسف کنعانی ما
 
شهر رنگین شده از نم نم باران و دعا
 
می رسد نوبت گلزار و زر افشانی ما
 
غزل از شوق « وصالت » به تو زانو زد و گفت
 
به کجا می نگرد مصرع پایانی ما !
 
 
محمد علی رستمی

محمد مهدی سیار / کجاست خانه ی من ؟

 

کجاست خانه ی من ؟ هرچه هست اینجا نیست

یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست

غریب نیست به چشم من آسمان و زمین

ولی نه....شهر و دیار من این طرف ها نیست

نشسته گرد سفر روی سینه ی روحم

رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست

تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند

کسی معبّر بیداری من اما نیست

کسی نگفت سوال جواب هایم را

به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست

ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان

حریف درددل رود غیر دریا نیست

محمد مهدی سیار