غزلی زیبا از اوحدی مراغه ای

 

ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیدا

آسوده درو والا، آهسته درو شیدا

در وی سر سرجویان گردان شده از گردن

در وی دل جانبازان تنها شده از تنها

بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلی

بر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا

خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل

لوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا

با نقد خریدارش آینده خه از رفته

با نسیهٔ بازارش امروز پس از فردا

گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟

زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا

رسوایی فرق خود در فوطهٔ زرق خود

کم‌پوش، که خواهد شد پوشیدهٔ ما رسوا

گر زانکه ندانستی، برخیز و طلب می‌کن

ور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا

ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورش

زیرا که پس از شورش گوهر ندهد دریا

 

اوحدی مراغه ای

نقیضه ی بر شعر فاضل نظری به صورت طنز توسط عباس احمدی

مرگ نزد شاعران از بی‌نوایی بهتر است
وضع ما از مردم اتیوپیایی بهتر است

مدتی رفتم گدایی قطع شد یارانه‌ام!
باز دیدم شعر گفتن از گدایی بهتر است

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
مرغ بخت من، تو اینطوری نیایی بهتر است

دائماً بین بد و بدتر مخیّر می شویم
جبر از این اختیارات کذایی بهتر است

فکر کردن بین بعضی‌ها خودش دیوانگی است
لاجرم افکار مالیخولیایی بهتر است

هر که مشکل‌دارتر باشد مقرّب‌تر شود
گاو پیشانی‌سفید از سرحنایی بهتر است

واژه ها امروز ابعاد جدیدی یافتند
گر به جای رشوه گفتی پول چایی بهتر است

حک شده بر صندوق تکریم ارباب رجوع
غالباً پیچاندن از مشکل‌گشایی بهتر است

وقت جنگیدن به درگاه مدیرانِ نترس!
از میان جمله واجب‌ها، کفایی بهتر است

حاصل عمری پژوهش در خلاف این است و بس
اختلاس و قتل از آدم‌ربایی بهتر است

هیچ ترسم نیست از اعدام با تیر و تفنگ
پس بزن اما فقط تیر هوایی بهتر است

گفت استادم برو شاعر کمی تقلید کن
شعردزدی گاهی از مهمل‌سرایی بهتر است

 

عباس احمدی

 

پی نوشت ؛

این نقیضه ی طنز بر شعر پست قبلی (فاضل نظری) توسط (عباس احمدی)

سروده شده است .

.

فاضل نظری / در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
 
قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است
 
تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است
 
باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق 
آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است
 
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است
 
هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است
 
کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من
 «آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است
 
فاضل نظری

سعدی / چنان خوب رویی بدان دلربایی

چنان خوب رویی بدان دلربایی

دریغت نیاید به هر کس نمایی

مرا مصلحت نیست لیکن همان به

که در پرده باشی و بیرون نیایی

وفا را به عهد تو دشمن گرفتم

چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی

چنین دور از خویش و بیگانه گشتم

که افتاد با تو مرا آشنایی

اگر نه امید وصال تو بودی

ز دیده برون کردمی روشنایی

نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من

کسی دید خود عید بی‌روستایی

من و غم ازین پس که دور از رخ تو

چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟

از سعدی شیرازی

شعر طنز از ابوالفضل زوری نصرآباد

 

بيا اي مهربان تر
بيا اي ذهن تبدار چغندر !
به حال بنده بنگر
ببين دستان بي انصاف فرهنگ
چطوري بنده را اينجا تك انداخت
الاغ بد لگام بخت و اقبال
به مخلص جفتك انداخت
من اكنون شاعري آوازه خوانم
جوانم
پر است از شعر نو، احساسدانم !
***
تمام شعرهاي من قشنگ است
مضامين كلام بنده شادند
گشادند
ولي سوراخ رزق بنده تنگ است !
در اين جا اندكي جاي درنگ است !!
***
بله، من شاعر عصر فضايم
براي اين كه از امواج موزون كلاسيك،
جدايم
- به جان بچه هايم !_


زبان بنده مقداري دراز است !
چرا؟ چون شعر من پر رمز و راز است !
بيا اي جان شيرين !
بيا پهلوي من يك لحظه بنشين
بيا از راهيان شعر نو شو


كنار دفتر شعرم « ولو » شو
بخوان از دفترم ، شعري به صد شوق
بگو : « به به ، به اين ذوق ! »
***
هلا ! اي آشناي احتمالي
از اين اشعار عالي


بگير از من دو كيلو
به جايش
بده يك كاسه از آن آش آلو !
كه اين، با آن يكي ، از حيث تأثير
ندارند هيچ توفير !

 

ابوالفضل زوری نصرآباد

حسین منزوی / بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

من  رود  نیاسودنــم  و  بودن  و  تا  وصــل

آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست

صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست

همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن

همواره عطشناكی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست

دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خــرداد تــــو  و آذر من بگـــذر و بگـذار

امروز بجوشند كه سودای من اینست

دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم

كولاكم و برفم همه فردای من اینست

 

حسین منزوی

سهراب سپهری / تو چقدر تنهایی ...

صبح امروز کسی گفت به من:


تو چقدر تنهایی ...


گفتمش در پاسخ :


تو چقدر حساسی ...


تن من گر تنهاست...


دل من با دلهاست...


دوستانی دارم


بهتر از برگ درخت


که دعایم گویند و دعاشان گویم...


یادشان دردل من ...


قلبشان منزل من…...


صافى آب مرا يادتو انداخت...رفيق...


تو دلت سبز...


لبت سرخ...


چراغت روشن...


چرخ روزيت هميشه چرخان...


نفست داغ...


تنت گرم...


دعايت با من...

 

"سهراب سپهري"

عبدالجبار کاکایی / من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟

من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟

                               راز غریب را به کدام آشنا برم؟

ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم

                               جان را کجا گذارم و دل را کجا برم؟

از تاب جعد و نافه‌ی آهو صبا چه برد؟

                               من آمدم که بویی از آن ماجرا برم

چشم امید دارم ازین جسم ناتوان

                               جان را به آستانه‌ی دارالشّفا برم

دل را به بحر تو بسپارم حباب‌وار

                               مس را به آتش تو بسوزم، طلا برم

حاجت نگیرم از تو به جایی نمی‌روم

                               ای گنج درد! آمدم از تو دوا برم

ای دل مقیم صحن رضا باش و صبر کن

                               نگذار از تو شکوه به پیش خدا برم

 

عبدالجبار کاکایی

استاد شهریار / در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سیاهت

بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت

در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت

تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می‌کند به دوده آهت

کنون که می‌دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوه‌های سلاطین که می‌شود پَر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت

خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری
تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت

استاد شهریار

استاد شهریار / یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی

یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی

بابی انت و امّی

گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده، نه غمّی

بابی انت و امّی

تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات

علی ای قبله حاجات

گویی آن دزد شقی تیغ نیالوده به سمّی

بابی انت و امّی

گویی آن فاجعه ی دشت بلا هیچ نبوده است

درِ این غم نگشوده است

سینه ی هیچ شهیدی نخراشیده به سمّی

بابی انت و امّی

حق اگر جلوه ی با وجه أتَمّ کرده در انسان

کان نه سهل است و نه آسان

به خود حق که تو آن جلوه ی با وجه أتَمّی

بابی انت و امّی

منکِر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل

کر و کور است و عزازیل

با کر و کور چه عیدی و چه غدیریّ و چه خُمّی

بابی انت و امّی

در تولا هم اگر سهو ولایت!چه سفاهت

اُف بر این شَمّ فقاهت

بی ولای علی و آل، چه فقهی و چه شمّی!

بابی انت و امّی

تو کم و کیف جهانیّ و به کمبود تو دنیا

از ثَری تا به ثریّا

شَر و شور است و دگر هیچ نه کیفیّ و نه کمّی

بابی انت و امّی

آدمی جامع جمعیت و موجود أتَمّ است

گر به معنای أعَمّ است

تو بِهین مظهر انسان و به معنای أعمّی

بابی انت و امّی

چون بود آدم کامل غرض از خلقت آدم

پس به ذریه آدم

جز شما مهدِ نبوت نبُوَد چیز مهمی

بابی انت و امّی

عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم

منکرت مستحق ذَم

وز تو بیگانه نیرزد نه به مدحی و نه ذمّی

بابی انت و امّی

بی تو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان

شده بازیچه ی شیطان

این چه بوزینه که سرها همه را بسته به ذمّی

بابی انت و امّی

لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیا

همه طوفان همه دریا

چه کند با تو که چون صخره ی صمّا و اَصَمّی

بابی انت و امّی

یا علی خواهمت آن شعشعه ی تیغ زرافشان

هم بدو کفر سرافشان

بایدم این لَمَعان دیده، ندانم به چه لِمّی

بابی انت و امّی

از : استاد شهریار

محمدمهدی سیار / چشم مي بندم نبايد جاده سرگرمم كند

 

چشم مي بندم نبايد جاده سرگرمم كند

چند كوه و آبشار ساده سرگرمم كند

راه را در شهرهاي پرخيابان گم كنم

يا دهي آرام و دورافتاده سرگرمم كند

هم نبايد كنج مسجدهاي دنج بين راه

سجده سرگرمم كند، سجاده سرگرمم كند

دل به راهي داده ام چون رود و شرمم باد اگر

بركه اي كه دل به (ماهي) داده سرگرمم كند

مي رمم- چون آهوان از مردمان- ترسيده ام

چشم آهويي كنار جاده سرگرمم كند

 

محمدمهدی سیار

عشق از نظر محمد مهدی سیار

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست
غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

به همم ریخته ست گیسویی
به همم ریخته ست مدتهاست

هم به هم ریخته ست هم موزون
اختیارات شاعری خداست

در کش و قوس بوسه و پرهیز
کارمان کار ساحل و دریاست

نیست مستور آن که بد مست است
چشم تو این میانه استثناست

خاطرت جمع من پریشانم
من حواسم هنوز پرت هواست

از پریشانی اش پشیمان نیست
دل شیدای ما از آن دلهاست!

هر کجا میروی دلم با توست
هر کجا میروم غمت آنجاست

عشق سوغات باغهای بهشت
عشق میراث آدم و حواست

 

محمد مهدی سیار

محمد مهدی سیار / زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
بایداین بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز
اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

محمد مهدی سیار

لیلا کردبچه / پیراهنِ آبی ات را پررنگ تر بپوش

روزی
دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد
از رهگذری خواهم پرسید
امروز روزِ چندم مهر است ؟


و صورتی را برای شاخه گلی در دستم
و نارنجی را برای غروبی پاییزی


و آبی را برای پیراهنِ تو به خاطر خواهم آورد
به جای تمامِ چیزهایی که از یاد برده ام

آن روز
پیراهنِ آبی ات را پررنگ تر بپوش
آدمی،جایزالخطاست


و پرنده ای که فراموشی بگیرد
هر لحظه ممکن است
دوباره پرواز کند.

لیلاکردبچه

موسیقی در شعر مولانا

موسیقی در شعر مولانا

غزل ها :

مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین

نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین

مطرب روح من تویی کشتی نوح من تویی

فتح و فتوح من تویی یار قدیم و اولین

ای ز تو شاد جان من بی‌تو مباد جان من

دل به تو داد جان من با غم توست همنشین

تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر

این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین

چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون

خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین

سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو

کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین

تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم

شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین

من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی

ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین

عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان

کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین

مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد

عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین

در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر

نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین

 

......................

 

 

یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این

کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین

پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید

مطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین

رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربان

مطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این

آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صواب

مطربا دف را بزن بس مر تو را طاعت همین

مطربا این دف برای عشق شاه دلبر است

مفخر تبریز جان جان جان‌ها شمس دین

مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دین

درربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین

چونک گفتی شمس دین زنهار تو فارغ مشو

کفر باشد در طلب گر زانک گویی غیر این

مطربا گشتی ملول از گفت من از گفت من

همچنان خواهی مکن تو همچنین و همچنین

 

رباعیات :

تا پردهٔ عاشقانه بشناخته‌ایم

از روی طرب پرده برانداختیم

با مطرب عشق چنگ خود در زده‌ایم

همچون دف و نای هردو در ساخته‌ایم

 

..........................

 

 

با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است

با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است

ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر

بنواز بر این صفت که تا روز خوش است

 

................................

 

 

ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است

چون می‌نزند رهی ره او که زده است

او میداند که عشق را نیک و بد است

نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است

 

حضرت مولانا

 

موسیقی در شعر حافظ شیرازی

 

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست

شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

و از زبان تو تمنای دعایی دارد

 

حافظ شیرازی

 

پی نوشت ؛

مطرب :به طرب درآورنده،کسی که نواختن ساز وخواندن آواز شغل او باشد،

مطرب عشق یعنی عشقی که به طرب آورنده و نوازنده است

ساز: آلت موسیقی،نواختن،نغمه ،موسیقی

نوا :پرده موسیقی

 

ابوالقاسم لاهوتی /  این هم غم دیگر

شنیدستم غمم را می خوری ، این هم غم دیگر
دلت بر ماتمم می سوزد ، اینهم ماتم دیگر

به دل هر راز گفتم بر لب آوردش دم دیگر
چه سازم تا به دست آرم جز این دل ، محرم دیگر ؟

مرا گفتی دم آخر ببینی ، دیر شد ، باز آ
که ترسم حسرت این دم برم بر عالم دیگر

ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل
که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر

جهانی را پریشان کرد از آشفتن یک مو
معاذالله اگر بگشاید از گیسو ، خم دیگر

به جان دوست ، غیر از درد دوری از دیار خود
در این دنیا ندارد جان لاهوتی غم دیگر

 

 

 ابوالقاسم لاهوتی

ابوالقاسم لاهوتی / زهي دل ،آفرين دل ، مرحبا دل

نشد يک لحظه از يادت جدا دل ،زهي دل ،آفرين دل ، مرحبا دل
زدستش يک دم آسايش ندارم ، نمي دانم چه بايد کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق ، مگر بر گشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد ، فلاکت دل ،مصيبت دل ، بلا دل

از اين دل ،داد من بستان خدايا ز دستش ، تا به کي گويم خدادل
درون سينه آهي هم ندارم ، ستمکش دل ،پريشان دل ، گدادل

به تاري گردنش را بسته زلفت ، فقير و عاجز و بي دست و پا دل
بشد خاک و ز کويت بر نخيزد ،زهي ثابت قدم دل ، با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسيد ؟ چو عشق آمد ،کجا عقل و کجا دل
تو لاهوتي ز دل نالي ، دل از تو حيا کن ، يا تو ساکت باش يا دل

 ابوالقاسم لاهوتی

فروغ فرخزاد / ایمان بیاوریم فصل سرد را

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

درکوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته  های آبی رگ هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار کردند

سلام

- سلام

 و من به جفت گیری گل ها می اندیشم.

 

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

 و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از سکوت

چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان،

صبور،

سنگین،

سرگردان،

فرمان ایست داد؟

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست،

او هیچ وقت زنده نبوده ست.

 

در کوچه باد می آید

کلاغ های منفرد انزوا

در باغ های پیرکسالت می چرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دراد.

آن ها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه  یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد؟

 

ای یار، ای یگانه ترین یار

چه ابر های سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده

نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که درشهوت نسیم نفس می زدند

انگار

آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.

 

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانی ست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آن گاه خورشید

بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

 

من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار « آن شراب مگر چند ساله بود؟ »

نگاه کن که در این جا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

چرا مرا همیشه ته دریا نگاه می داری؟

 

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و می دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند.

 

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق.

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر دادم

و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.

 

سلام ای شب معصوم !

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند ست

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

 

سلام ای شب معصوم!

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ای ست.

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

 

چرا نگاه نکردم؟

انگار ماردم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،

و آن کسی که نیمه ی من بود، به درون من بازگشته بود

و من در آینه می دیدمش،

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم...

 

انگار مادرم گریسته بود آن شب.

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سرکشید

چرا نگاه نکردم؟

تمام بوسه ها و نوازش ها می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهاربار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشم هایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آن چنان که در تحرک ران هایش می رفت

گویی بکارت رویای پرشکوه مرا با خود به سوی بستر شب می برد. 

 

آیا دوباره گیسوانم را 

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره با غچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم: « دیگر تمام شد »

گفتم: « همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم »

 

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندان هایش

چگونه وقت جویدن سرود می خوانند

و چشم هایش

چگونه وقت خیره شدن می درند.

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد:

صبور،

سنگین،

سرگردان.

در ساعت چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگ هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش  آن هجای خونین را

تکرار می کنند

- سلام

- سلام

 

ادامه نوشته

محمدرضا ترکی / جان شما جهان شما دست دوم است

محمدرضا ترکی :

جان شما جهان شما دست دوم است
تصویرها در آینه ها دست دوم است

بوی نمور کهنگی و نم گرفتگی
پیچیده است، بس که هوا دست دوم است

در روزنامه ها خبری نیست، هرچه هست
یا راست نیست، وَ یا دست دوم است

تا نور آن به ما برسد کهنه می شود
خورشید آسمان شما دست دوم است

کالای تازه ای هم اگر دارد این جهان
تا می رسد به بندر ما دست دوم است

کالای این خرافه فروشان نوگرا
با آنکه هست تازه نما، دست دوم است

گفتی چرا دعا به اجابت نمی رسد؟
زیرا که دستهای دعا دست دوم است

کو آن خدای تازه و زیبای عاشقان؟
آه این خدایتان به خدا دست دوم است!