شعر استاد شهریار

محمد حسین شهریار :

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

استاد شهریار

از اشعار ناب اصغر عظیمی مهر

اصغر عظیمی مهر :

رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست

دور از تــو حتــی گریـــه کردن کاری آسان نیست!

دارم بــــه دوری از تــــو عــادت می کنم کم کم

هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست!

وقتـــی عزیــــزی نیست تـا باشد خریدارت

فرقی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست!

مانده ست بر دیــوار قاب عکس تو هر چند

تندیسی از آقامحمدخان به کرمان نیست!

خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی

اندازه ی من بعدِ دیدار تــــو ویران نیست!

همـــواره  مفهـــوم  عنـایت  نیست  لبـخندت

گاهی به غیر از سیل، دستآورد باران نیست!

در بستر سیلاب وقتـــی خانه می سازی

روزی اگر ویران شود تقصیر طوفان نیست

وقتی که نان کدخدا در دست میراب است

جایــی برای رحــــم او بر زیردستان نیست

راه خودت  را  کـــج  نکن  بـــا  دیدنـــم  از  دور

آهوی وحشی از پلنگ اینسان گریزان نیست!

می گردی و چشمم بـــه دنبــــال تــو می گردد

خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست

چشمم بــــه گیلاس لبت وقتی که می افتد

دیگر زبان را جرأت "لعنت به شیطان" نیست!

تو لطف شیطانــــی به آدم، سیب گندمگون!

شیطان همیشه در پی اغوای انسان نیست

گیســـو بیفشـــان بید نامجنــون من! در باد

بی گرده افشانی گلی پابنـد گلدان نیست

شاید جنـــون زیبـــاترین عقـــل جهـــــان باشد

هر کس که دیوانه ست، الزاما پریشان نیست!

هـر چند خامـــوشم ولی هرگز مپنداری

آتشفشان خفته دیگر فکر طغیان نیست

من عاشـقــم حتــی اگـر شاعر نمی بودم

اما بدون عشق، شاعر بودن آسان نیست


از اصغر عظیمی مهر

ترجیع بندی زیبا از مولانا

ترجیع بندی زیبا از مولانا :

 

گر دلت گیرد و گر گردی ملول

زین سفر چاره نداری، ای فضول

دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست

هین روان باش و رها کن مول مول

ورنه اینک می‌برندت کشکشان

هر طرف پیکست و هر جانب رسول

نیستی در خانه، فکرت تا کجاست

فکرهای خل را بردست غول

جادوی کردند چشم خلق را

تا که بالا را ندانند از سفول

جادوان را، جادوانی دیگرند

می‌کنند اندر دل ایشان دخول

خیره منگر، دیدها در اصل دار

تا نباشی روز مردن بی‌اصول

(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن

کافتابی کرد از بالا نزول

 
ادامه نوشته

اشعار مولانا

مولوی :

بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس

قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس

بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند

بیا بیا که حریفان تو را غلام مترس

بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس

درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس

شنیده‌ای که در این راه بیم جان و سر است

چو یار آب حیاتست از این پیام مترس

چو عشق عیسی وقتست و مرده می‌جوید

بمیر پیش جمالش چو من تمام مترس

اگر چه رطل گرانست او سبک روحست

ز دست دوست فروکش هزار جام مترس

غلام شیر شدی بی‌کباب کی مانی

چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس

حریف ماه شدی از عسس چه غم داری

صبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس

خیال دوست بیاورد سوی من جامی

که گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس

بگفتمش مه روزه‌ست و روز گفت خموش

که نشکند می جان روزه و صیام مترس

در این مقام خلیلست و بایزید حریف

بگیر جام مقیم و در این مقام مترس

 از مولانا محمد بلخی

شعر مادر ایرج میرزا و شعر طنز مادر از ایرج میرزای امروزی

شعر مادر ایرج میرزا و شعر طنز مادر از ایرج میرزای امروزی : 

گویند مرا چو زاد مادر به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست

 

ایرج میرزای قرن ۲۱

گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت

شب ها بر ِ تـلـویـزیـون تا صبــح بنشست و فـیـلـم دیدن آموخت

برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت

بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت

هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت

دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت

با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت

با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت

آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های جدید، چتیدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب و روز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت

پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت

بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت

شعر طنز از علیرضا رئیسی گرگانی

دل ســـــرد نکن بیا " لبی شاد " بده


یک ماچ کمه  " درک " تو تعداد بده


امشــب " پکرم " بیا بیا حضرت ماه


حـــال " خفـنـی " بـدون ایـــــراد بده




از سید علیرضا رئیسی گرگانی

اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده

سید محمد رضا هاشمی زاده :

 

من گم شده ام به من کمی من بدهید

یک شب به شکـایت دلـم تــن بدهید

 

جــاری تـــراز اینــم که بمانم یکجـــا

بـایـــد بـــــروم مجــال رفـتـن بدهیـد   

شعر سیب از جلیل صفر بیگی

جلیل صفر بیگی :
 
اين سيب را چگونـــــه دهــــــانی نچيده است

اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است

سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه

سوی خودش تمام زمين را کشيده است

بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست

آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است

بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا!

اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است

اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ

دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است

اين مرد اين که در پی يک ميوه ی حلال

از عرش تا به فرش خدا را دويده است

آری منم که در تب سيبی چنين قشنگ

اينگونـــــه رنگ سبز سرودم پريده است.

اشعار حامد عسکری

حامد عسکری :

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده

  

زمستان می رسد گلدان خالی حسرتش این است:

چرا شاخه گل مهمان خود را کم بغل کرده؟

 

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

 

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

 

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

 

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده...

از حامد عسکری

گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود

 

گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود

گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود

گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است

گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست

گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود


شاعر :دکتر علی شریعتی

آب توبه - شاعر : ناشناس

آب توبه - شاعر : ناشناس

سحر برخیز تجدید وضو کن
به آب توبه خود را شستشو کن

اگر خواهی شوی پاک از پلیدی
به درگاه خدای خویش رو کن

به شکر نعمتش تا می توانی
لبت را آشنا با ذکر او کن

در رحمت به رویت کرده حق باز
به او رو آور و دفع عدو کن

گدای درگه حق شو به عالم
گدایی گر کنی با آبرو کن

هرآنچه درد دل داری به عالم
سحر با حقتعالی گفتگو کن

اگر خواهی تو فیض از محضرحق
از او توفیق طاعت آرزو کن

 

گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش

 
وصل بی‌منت او با تو به یک هفته کشد
 
گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش

 

از اشعار حامد عسکری

حامد عسکری :

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

 

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

 

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

 

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

 

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

 

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

 

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

 

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

 

 

ترجمه شعری زیبا و معنادار از ناظم حکمت

ناظم حکمت :

برف بند آورده بود راه را

تو نبودی

زانو زدم مقابلت

و محو تماشایت شدم

با چشمان بسته ....

 

کشتی ها نمی گذرند !

و هواپیماها پرواز نمی کنند !

تو بودی !

در مقابلت تکیه داده بودم به دیوار

حرف زدم - حرف زدم - حرف زدم

با دهان بسته !

 

تو نبودی !

با دستانم لمست می کردم

و دستهایم

بر صورتم می لغزید .....

شعر زخم از حسین پناهی

حسین پناهی :

پشت چراغ قرمز

پسرکی با چشمان معصوم  و دستانی کوچک گفت :

چسب زخم نمی خواهید ؟

پنچ تا  ، صد تومن  ،

آهی کشیدم و با خود گفتم :

تمام چسب زخم هایت  را هم که بخرم ،

نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو ...

از حسین پناهی

شعر آفرینش از دکتر علی روءوف

دکتر علی روءوف

برگی از یک درخت

و درخت هایی پوشیده از برگها

و باغ هایی پر از درخت

و دیارهایی با باغ ها

و سرزمین هایی با دیارها

و قاره هایی با سرزمین ها

و سیاره هایی با قاره ها

منظومه هایی با سیاره ها

کهکشان هایی مملو از منظومه

ابدیتی در کهکشان ها

تابان در ابدیت

نور آفرینش

 

عاشقانه ترین شعر سعدی شیرازی

سعدی :

شورش بلبلان سحر باشد

خفته از صبح بی‌خبر باشد

تیرباران عشق خوبان را

دل شوریدگان سپر باشد

عاشقان کشتگان معشوقند

هر که زندست در خطر باشد

همه عالم جمال طلعت اوست

تا که را چشم این نظر باشد

کس ندانم که دل بدو ندهد

مگر آن کس که بی بصر باشد

آدمی را که خارکی در پای

نرود طرفه جانور باشد

گو ترش روی باش و تلخ سخن

زهر شیرین لبان شکر باشد

عاقلان از بلا بپرهیزند

مذهب عاشقان دگر باشد

پای رفتن نماند سعدی را

مرغ عاشق بریده پر باشد

از سعدی شیرازی

نذر هشتمین خورشید از مهشید رهبری

مهشید رهبری :

آقا، اجازه هست شما را صدا کنم؟
سبز و سپید نذر دلم را ادا کنم؟

نام قریب شمس خراسان که می برم
یعنی که دل به عشق شما مبتلا کنم

نبض غزل تپید و شما میهمان شدید
در قلب خود قیامت کبری به پا کنم

تا پر زند کبوتر شعرم به گنبدت
در وادی السلامِ دلم من دعا کنم

یک مشت شعرِ چشم تر و،التماس را
هدیه به شاه بیت خراسان، رضا کنم

یا مشرق قریبِ نگاهت سلام عشق
جان را فدای غربتِ تو آشنا کنم

نام شما جواز بهشت ست بی گمان
آقا، اجازه هست شما را صدا کنم؟

غزل انتظار از عبدالرحیم سعیدی راد

غزل انتظار از عبدالرحیم سعیدی راد

پیش‌ روی‌ چشمانم‌ یک‌ درخت‌ و یک‌ جاده‌
انتظار، چون‌ طوفان‌، تکیه‌ بر دلم‌ داده‌

بی‌ حضورت‌ ای‌ خورشید! سر به‌ صخره‌ می‌کوبند
ابرهای‌ باران‌زاد، موجهای‌ آزاده‌

کوچه‌ کوچه‌ می‌گردد، ماه‌ هم‌ به‌ دنبالت‌
گرچه‌ اهل‌ اینجا نیست‌، این‌ دهاتی‌ ساده‌

شاعرانه‌ باید داد، دل‌ به‌ آتش‌ عشقت‌
عاشقانه‌ باید بود، در کنارت‌ آماده‌

با تو می‌شود خوشبو، روز و شب‌ ، ولی‌ بی‌ تو
می‌کشد به‌ روی‌ زخم‌، روزگار سمباده‌

پیش‌ پایت‌ ای‌ مولا! - عاشقانه‌ بی‌ پروا -
سر به‌ خاک‌ می‌سایند سروهای‌ آزاده‌


از عبدالرحیم سعیدی راد

شعر سنگ مزار ملک الشعرای بهار

 

در خوردن بشر،خاک از بسکه حرص دارد
از سنگ قبر هر روز دندان نو گذارد!!!!


سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست
این سنگ را کس ایکاش از جای برندارد


بهتر رود ز سیصد الحمد و قل هو الله
صاحبدلی کز اخلاص ما را به حق سپارد

ما کودکانی خاکیم،این خاک مادر ماست
زین رو بود که ما را در سینه می فشارد!!

پاداش اشک حسرت کامد به چشم عاشق
ابریست کز پس مرگ بر تربتش ببارد

 

ملک الشعرای بهار

 

 

پی نوشت :ملک الشعرای بهار این شعر جالب را درباره ی سنگ قبر گفته،البته سنگ

قبر خودش نیست در وصف کلهم اجمعین سنگهای قبور عالمه!!